در فاصله کمتر از سه هفته، جنوب فارس دو حمله هوایی جنایتکارانه و اندوهبار را تجربه کرد: حمله هوایی به سالن ورزشی لامرد در ۹ اسفند ۱۴۰۴ و حمله هوایی به دادگستری لارستان در ۲۷ اسفند همان سال که غیرنظامیان زیادی را به شهادت رساند و هر دو حمله از نظر انسانی سنگین و تکاندهنده بودند و میتوانستند به موضوعی جدی در افکار عمومی کشور تبدیل شوند؛ آن هم در شرایطی که همزمان حمله به مدرسه شجره طیبه میناب نیز توجه رسانهها و فضای عمومی کشور را به خود جلب کرده بود. با این حال، سرنوشت رسانهای دو حمله لامرد و لارستان یکسان نشد. لامرد بهتدریج از یک خبر محلی عبور کرد و به روایتی ملی رسید؛ اما لارستان، با وجود عمق اندوه و اهمیت این واقعه، خیلی زودتر از آنچه انتظار میرفت از مرکز توجه خارج شد.
برای بررسی این تفاوت، تنها اشاره به اهمیت این دو واقعه کافی نیست؛ مسئله اصلی سرنوشت روایت هرکدام از آنهاست.
لامرد در روزهای نخست بلافاصله در صدر اخبار قرار نگرفت. همزمانی با حمله جنایتکارانه به مدرسه طیبه شجره میناب باعث شد خبر در ساعات و روزهای اول تا حدی در حاشیه بماند. اما این وضعیت دوام نیاورد. کسانی پیدا شدند که اجازه ندادند این واقعه در همان قاب اولیه باقی بماند. ماجرا از زاویههای مختلف دوباره روایت و بازخوانی شد و بهتدریج از سطح «خبر» عبور کرد؛ تا جایی که در هفتههای بعد، موضوع لامرد بار دیگر به صدر اخبار رسانههای استانی و ملی بازگشت و شخصیتهای سیاسی و حتی چهرههای فرهنگی درباره آن سخن گفتند.
در برخی روایتها و تحلیلها، از حمله به لامرد با عنوان «جنایت جنگی» یاد شد و حتی بحث استفاده از موشک PrSM نیز مطرح شد؛ صورتبندیای که صرفنظر از داوری حقوقی آن، باعث شد حمله لامرد ابعادی فراتر از یک رخداد محلی پیدا کند و توجه بیشتری در فضای رسانهای و افکار عمومی جلب کند.
در کنار این، حضور روایتگران نیز در برجسته شدن ماجرا نقش مهمی داشت. «جواد موگویی» با ساخت مستندی با تأکید بر اینکه «حمله به لامرد در سایه روایتهای اشتباه رسانهای گم شد»، موضوع را بازخوانی کرد و برنامه «نردبان» شبکه مستند هم به آن پرداخت؛ اتفاقی که باعث شد واقعه لامرد دوباره به چرخه توجه عمومی بازگردد و از خطر فراموشی زودهنگام فاصله بگیرد. در فضای رسانهای امروز، بسیاری از رخدادها به دلیل نداشتن روایتگر، ممکن است از حافظه عمومی کنار روند و لامرد در این نقطه تنها نماند.
از سوی دیگر، به نظر میآمد نوعی همگرایی میان نخبگان و مسئولان مرتبط با لامرد نیز شکل گرفت. از فعالان رسانهای گرفته تا برخی چهرههای رسمی، در مقاطع مختلف به این جنایت اشاره کردند. اظهارنظر بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، درباره این ماجرا نیز به دیدهشدن بیشتر آن کمک کرد. در چنین شرایطی، لامرد از یک خبر شهرستانی فراتر رفت و به موضوعی تبدیل شد که در سطحی گستردهتر مورد توجه قرار گرفت؛ روندی که نشان داد تبدیل یک واقعه تلخ به مطالبهای عمومی میتواند به دیدهشدن و پیگیری جدیتر آن کمک کند.
در مقابل، حمله به لارستان در ۲۷ اسفند مسیر متفاوتی را طی کرد. زمان وقوع حمله هوایی بیتأثیر نبود؛ روزهای پایان سال دورهای است که توجه رسانهای پراکنده شده و بسیاری از موضوعات در ازدحام خبرهای آخر سال کمرنگ میشوند. با این حال، زمان بهتنهایی نمیتواند توضیحدهنده همه ماجرا باشد.
در لارستان، این حمله جنایتکارانه بیشتر در چارچوب اطلاعرسانیهای رسمی باقی ماند و کمتر وارد روندی از روایتپردازی عمومی شد. نه چهره رسانهای خاصی بهطور مؤثر آن را دوباره به میدان آورد، نه برنامهای آن را در سطحی گستردهتر بازخوانی کرد و نه شبکهای از روایتگران شکل گرفت که اجازه دهد موضوع در حافظه عمومی ماندگار شود. تنها برخی شخصیتهای مرتبط با قوه قضاییه با صدور بیانیه آن را محکوم کردند که بازتابی در رسانههای ملی داشت. در نتیجه، با وجود تلخی و اهمیت انسانی آن، ماجرا بیشتر در همان محدوده خبرهای اولیه باقی ماند.
در تحلیل این وضعیت، میتوان به شرایط خاص منطقه نیز اشاره کرد؛ اینکه در مناطق دارای اهمیت زیرساختی و امنیتی، اطلاعرسانی درباره برخی ابعاد وقایع با ملاحظات بیشتری انجام میشود و همین امر میتواند بر حجم و نحوه بازتاب رسانهای اثر بگذارد. در نتیجه، روایت عمومی حمله به ساختمان دادگستری لارستان بیش از آنکه در فضای تحلیلهای گسترده بازتولید شود، در چارچوب اطلاعرسانیهای رسمی باقی ماند.
در میان بخشی از افکار عمومی نیز این انتظار وجود داشت که حمله به ساختمان دادگستری، گستردهتر و در فضای رسانهای کشور مطرح شود. تجربه لامرد نشان داد که پیگیری رسانهای، روایتپردازی مستمر و همگرایی میان فعالان اجتماعی و مسئولان میتواند به دیدهشدن بیشتر یک واقعه کمک کند؛ مسیری که اگر در لارستان نیز با قدرت بیشتری دنبال میشد، احتمالاً توجه ویژهای را در سطح ملی جلب میکرد.
تفاوت میان این دو موضوع را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: در لامرد این حمله روایت شد؛ در لارستان، بیشتر فقط گزارش شد. گزارشها معمولاً عمر کوتاهی دارند، اما روایتها در حافظه عمومی میمانند.
برای مردم لارستان، مسئله دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند. این منطقه سالهاست با نوعی حساسیت متقابل میان شهرهایش زندگی میکند؛ حساسیتی که ریشه در گذشته اداری، هویت محلی و رقابت برای دیده شدن دارد. به همین دلیل موضوع صرفاً تعداد خبرها یا میزان پوشش رسانهای نیست. وقتی واقعه ای در شهری به شکل گسترده روایت میشود و در شهر دیگری با وجود عمق اندوه، کمتر بازتاب مییابد، این پرسش شکل میگیرد که آیا این تفاوت فقط در عرصه رسانه باقی میماند یا میتواند بر میزان توجه مسئولان بالادستی و پیگیری مطالبات عمومی نیز اثر بگذارد.
اگر بخواهیم جمعبندی را صریح بیان کنیم، میتوان گفت لامرد توانست صدای خود را در سطحی گستردهتر به گوش جامعه برساند و لارستان بیشتر در فضای سوگواری باقی ماند؛ نه به این دلیل که رنج آن کمتر بود، بلکه به این دلیل که یکی حاملان روایت را پیدا کرد و دیگری کمتر از چنین فرصتی برخوردار شد.
در زمانهای که سرنوشت بسیاری از رخدادها به کیفیت روایت آنها گره خورده است، این تفاوت میتواند تعیینکننده باشد.
دیدگاه خود را بنویسید