شرجی‌ست در گلو و نفس زیرِ بارِ داغ
ماتم نشسته در پِیِ هر احتضارِ داغ

در ساحلی که نبضِ زمین ایستاده بود
گل کرده باز، فاجعه‌ای از تبارِ داغ

خون در رگ‌انِ خلیجِ همیشه فارس
آمیخته به هُرمِ همین روزگارِ داغ

تکرارِ زخمِ کهنه، در این خاکِ ملتهب
ما را کشانده در صفِ بی‌پایدارِ داغ

انگار کوه و دشت، گلوگیرِ بغضِ ماست
در این دیار، سوخته‌ایم از قمارِ داغ

آرامِ جانِ ما که در آن سوگ، شعله‌ور...
مانده‌ست در غبارِ شب و انفجارِ داغ