این یادداشت برگرفته از رسانه آفتاب لارستان در تاریخ 19 فروردین 1405 است:
تصور کنید زلزله‌ای آمده یا طوفان سختی از یک شهر عبور کرده است. فردای آن روز، وقتی مردم از خانه‌های ویران بیرون می‌آیند، چه چیزی بیشتر از همه به چشم می‌آید؟ بله، آوار و خرابی. اما دقیقاً در همین نقطه، جامعه برای اینکه از پا درنیاید، به چیزی بیشتر از آب و غذا نیاز دارد؛ جامعه به «امید» و «دلیل برای دوباره ساختن» نیاز دارد.
گاهی در شبکه‌های اجتماعی یا در گروه‌های خانوادگی پیام‌هایی می‌خوانیم که پر از شور و احساسند. مثلاً کسی می‌نویسد: «فلان متخصص از آن سر دنیا می‌خواهد برگردد تا کشور را بسازد» یا «فلان گروه از مردم با تمام وجود پای کار آمده‌اند». معمولاً در مقابل این پیام‌ها، عده‌ای بلافاصله با عینک بدبینی یا حتی با ذره‌بین منطق وارد می‌شوند و می‌گویند: «این حرف‌ها دقیق نیست!» یا «آمارها چیز دیگری می‌گویند!».  اما بیایید یاد بگیریم این پیام‌ها را از یک زاویه دیگر (زاویه جامعه‌شناسی و روان‌شناسی جمعی) نگاه کنیم.

داستان‌ها؛ چسبِ نامرئی جامعه
در علم جامعه‌شناسی، مفهومی وجود دارد که به زبان ساده می‌شود به آن «چسب اجتماعی» گفت. وقتی یک جامعه از یک بحران بزرگ (مثل جنگ، بلایای طبیعی یا یک شوک ملی) عبور می‌کند، دچار یک «زخم مشترک» می‌شود. در این شرایط، آدم‌ها خسته، ترسیده و ناامیدند. در اینجا، جامعه برای اینکه از هم نپاشد، شروع به تولید داستان‌ها و روایت‌های حماسی، دلگرم‌کننده و گاهی کمی آرمانی می‌کند. کارکرد این داستان‌ها این نیست که مانند یک گزارش مهندسی دقیق و بدون خطا باشند. کارکرد آن‌ها این است که دست‌های مردم را دوباره در دست هم بگذارند. این روایت‌ها به ما یادآوری می‌کنند که «ما هنوز با هم هستیم» و «ما توانِ دوباره ایستادن را داریم».
چگونه این پیام‌ها را تحلیل کنیم؟ دفعه بعد که چنین پیام‌های پرشوری را خواندید، به جای اینکه فوراً بپرسید: «آیا این حرف از نظر آماری ۱۰۰ درصد درست است؟»، از خودتان بپرسید: «این داستان چه نیازی را در درون ما برطرف می‌کند؟»
پاسخ این است: ۱. معنا بخشیدن به رنج: انسان نمی‌تواند رنجِ بدون معنا را تحمل کند. این داستان‌ها به رنج‌های ما معنا می‌دهند و می‌گویند این سختی‌ها بی‌دلیل نبوده و قرار است به یک اتفاق خوب ختم شود. ۲. تولید انرژی برای بازسازی: هیچ دیواری با ناامیدی چیده نمی‌شود. ما برای اینکه فردا صبح از خواب بیدار شویم و آجرهای ویران‌شده را روی هم بگذاریم، به موتور محرکی نیاز داریم که سوختِ آن «احساس افتخار» و «امید به آینده» است.
خلاصه کلام در روزهای آرام و عادی، ما به نقدهای تند، تحلیل‌های دقیق آماری و دیدن نیمه‌ی خالی لیوان نیاز داریم تا پیشرفت کنیم. اما در نقطه‌ی صفرِ پس از یک بحران، جامعه مثل بیماری است که تازه از اتاق عمل بیرون آمده است. او در آن لحظه به گزارشِ دقیقِ پزشکی نیاز ندارد؛ او به لبخندی نیاز دارد که بگوید: «خطر رفع شد، ما کنارت هستیم تا دوباره روی پاهای خودت بایستی». پس اجازه دهیم داستان‌های امیدوارکننده، غرورآفرین و حماسی در جامعه بچرخند. این روایت‌ها، پروپاگاندا یا فریب نیستند؛ آن‌ها «داروهای روانی جامعه» برای ترمیم زخم‌ها و پیدا کردنِ دوباره‌ی یکدیگر در میان غبارها هستند.